تبليغاتX
در روزگار کودکی. ای کاش می ماندم.

در روزگار کودکی. ای کاش می ماندم.

انسانم آرزوست همین.

ای دریغا لقمه‌ای دو خورده شد 

    

 جوشش فکرت از آن افسرده شد

گندمی خورشید آدم را کسوف

 

 چون ذنب شعشاع بدری را خسوف

اینت لطف دل که از یک مشت گل

 

 ماه او چون می‌شود پروین‌گسل

نان چو معنی بود خوردش سود بود

 

چونک صورت گشت انگیزد جحود

همچو خار سبز کاشتر می‌خورد

 

      زان خورش صد نفع و لذت می‌برد

چونک آن سبزیش رفت و خشک گشت

 

 

 چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت

می‌دراند کام و لنجش ای دریغ

 

 

کانچنان ورد مربی گشت تیغ

نان چو معنی بود بود آن خار سبز

 

 

چونک صورت شد کنون خشکست و گبز

تو بدان عادت که او را پیش ازین

 

 

خورده بودی ای وجود نازنین

بر همان بو می‌خوری این خشک را

 

 

بعد از آن کامیخت معنی با ثری

گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر

 

 

زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر

سخت خاک‌آلود می‌آید سخن

 

 

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

 

 

او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب

 

 

 

صبر کن والله اعلم بالصواب

 

LIKE ME
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:58  توسط غلامرضا رحیمی  | 

آن کری را گفت افزون مایه‌ای              که ترا رنجور شد همسایه‌ای
گفت با خود کر که با گوش گران من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنت‌کشم او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صحه نوشت کیست آن از طبیبان پیش تو گوید فلان
من بگویم بس مبارک‌پاست او چونک او آمد شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما هر کجا شد می‌شود حاجت روا
این جوابات قیاسی راست کرد پیش آن رنجور شد آن نیک‌مرد
گفت چونی گفت مردم گفت شکر شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرستاو مگر با ما بدست کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد ازآن گفتش چه خوردی گفت زهر گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او که همی‌آید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل می‌آید برو گفت پایش بس مبارک شاد شو
کر برون آمد بگفت او شادمان شکر کش کردم مراعات این زمان
گفت رنجور این عدو جان ماست ما ندانستیم کو کان جفاست
خاطر رنجور جویان شد سقط تا که پیغامش کند از هر نمط
چون کسی که خورده باشد آش بد می‌بشوراند دلش تا قی کند
کظم غیظ اینست آن را قی مکن تا بیابی در جزا شیرین سخن
چون نبودش صبر می‌پیچید او              کین سگ زن‌روسپی حیز کو
تا بریزم بر وی آنچ گفته بود کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
چون عیادت بهر دل‌آرامیست این عیادت نیست دشمن کامیست
تا ببیند دشمن خود را نزار تا بگیرد خاطر زشتش قرار
بس کسان کایشان زطاعت گمرهند دل به رضوان و ثواب آن دهند
خود حقیقت معصیت باشد خفی بس کدر کان را تو پنداری صفی
همچو آن کر کو همی پنداشتست کو نکویی کرد و آن بر عکس جست
او نشسته خوش که خدمت کرده‌ام حق همسایه بجا آورده‌ام
بهر خود او آتشی افروختست در دل رنجور و خود را سوختست
فاتقوا النار التی اوقدتم انکم فی المعصیه ازددتم
گفت پیغامبر به یک صاحب‌ریا صل انک لم تصل یا فتی
از برای چاره‌ی این خوفها آمد اندر هر نمازی اهدنا
کین نمازم را میامیز ای خدا با نماز ضالین و اهل ریا
از قیاسی که بکرد آن کر گزین صحبت ده‌ساله باطل شد بدین
خاصه ای خواجه قیاس حس دون اندر آن وحیی که هست از حد فزون
گوش حس تو به حرف ار در خورست دان که گوش غیب‌گیر تو کرست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:37  توسط غلامرضا رحیمی 

دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد

وا رهید آن مارگیر از زخم مار

مار کشت آن دزد او را زار زار
مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
در دعا می‌خواستی جانم ازو                    کش بیابم مار بستانم ازو
شکر حق را کان دعا مردود شد  من زیان پنداشتم آن سود شد
بس دعاهاکان زیانست و هلاک وز کرم می‌نشنود یزدان پاک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:27  توسط غلامرضا رحیمی 

گشت غمناك دل و جان عقاب


چو ازو دور شد ايام شباب


ديد كش دور به انجام رسيد


آفتابش به لب بام رسيد


بايد از هستي دل بر گيرد


ره سوي كشور ديگر گيرد


خواست تا چاره ي نا چار كند


دارويي جويد و در كار كند


صبحگاهي ز پي چاره ي كار


گشت برباد سبك سير سوار


گله كاهنگ چرا داشت به دشت


ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت


وان شبان ، بيم زده ، دل نگران


شد پي بره ي نوزاد دوان


كبك ، در دامن خار ي آويخت


مار پيچيد و به سوراخ گريخت


آهو استاد و نگه كرد و رميد


دشت را خط غباري بكشيد


ليك صياد سر ديگر داشت


صيد را فارغ و آزاد گذاشت


چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير


زنده را فارغ و آزاد گذاشت


صيد هر روزه به چنگ آمد زود


مگر آن روز كه صياد نبود


آشيان داشت بر آن دامن دشت


زاغكي زشت و بد اندام و پلشت


سنگ ها از كف طفلان خورده


جان ز صد گونه بلا در برده


سا ل ها زيسته افزون ز شمار


شكم آكنده ز گند و مردار


بر سر شاخ ورا ديد عقاب


ز آسمان سوي زمين شد به شتاب


گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد


با تو امروز مرا كار افتاد


مشكلي دارم اگر بگشايي


بكنم آن چه تو مي فرمايي ››


گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم


تا كه هستيم هوا خواه تو ييم


بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟


جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟


دل ، چو در خدمت تو شاد كنم


ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››


اين همه گفت ولي با دل خويش


گفت و گويي دگر آورد به پيش


كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون


از نياز است چنين زار و زبون


ليك ناگه چو غضبناك شود


زو حساب من و جان پاك شود


دوستي را چو نباشد بنياد


حزم را بايد از دست نداد


در دل خويش چو اين راي گزيد


پر زد و دور ترك جاي گزيد


زار و افسرده چنين گفت عقاب


كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب


راست است اين كه مرا تيز پر است


ليك پرواز زمان تيز تر است


من گذشتم به شتاب از در و دشت


به شتاب ايام از من بگذشت


گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست


مرگ مي آيد و تدبيري نيست


من و اين شه پر و اين شوكت و   جاه


عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟


تو بدين قامت و بال ناساز


به چه فن يافته اي عمر دراز ؟


پدرم نيز به تو دست نيافت


تا به منزلگه جاويد شتافت


ليك هنگام دم باز پسين


چون تو بر شاخ شدي جايگزين


از سر حسرت بامن فرمود


كاين همان زاغ پليد است كه بود


عمر من نيز به يغما رفته است


يك گل از صد گل تو نشكفته است


چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟


رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››


زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري


عهد كن تا سخنم بپذيري


عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست


دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست


ز آسمان هيچ نياييد فرود


آخر از اين همه پرواز چه سود ؟


پدر من كه پس از سيصد و اند


كان اندرز بد و دانش و پند


بارها گفت كه برچرخ اثير


بادها راست فراوان تاثير


بادها كز زبر خاك و زند


تن و جان را نرسانند گزند


هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر


باد را بيش گزندست و ضرر


تا بدانجا كه بر اوج افلاك


آيت مرگ بود ، پيك هلاك


ما از آن ، سال بسي يافته ايم


كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم


زاغ را ميل كند دل به نشيب


عمر بسيارش ار گشته نصيب


ديگر اين خاصيت مردار است


عمر مردار خوران بسيار است


گند و مردار بهين درمان ست


چاره ي رنج تو زان آسان ست


خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي


طعمه ي خويش بر افلاك مجوي


ناودان ، جايگهي سخت نكوست


به از آن كنج حياط و لب جوست


من كه صد نكته ي نيكو دانم


راه هر برزن و هر كو دانم


خانه ، اندر پس باغي دارم


وندر آن گوشه سراغي دارم


خوان گسترده الواني هست


خوردني هاي فراواني هست ››


 ****


آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ


گندزاري بود اندر پس باغ


بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور


معدن پشه ، مقام زنبور


نفرتش گشته بلاي دل و جان


سوزش و كوري دو ديده از آن


آن دو همراه رسيدند از راه


زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه


گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست


لايق محضر اين مهمان ست


مي كنم شكر كه درويش نيم


خجل از ما حضر خويش نيم ››


گفت و بشنود و بخورد از آن گند


تا بياموزد از او مهمان پند


 ****


عمر در اوج فلك بر ده به سر


دم زده در نفس باد سحر


ابر را ديده به زير پر خويش


حيوان را همه فرمانبر خويش


بارها آمده شادان ز سفر


به رهش بسته فلك طاق ظفر


سينه ي كبك و تذرو و تيهو


تازه  و گرم شده طعمه ي او


اينك افتاده بر اين لاشه و گند


بايد از زاغ بياموزد پند


بوي گندش دل و جان تافته بود


حال بيماري دق يافته بود


دلش از نفرت و بيزاري ، ريش


گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش


يادش آمد كه بر آن اوج سپهر


هست پيروزي و زيبايي و مهر


فر و آزادي و فتح و ظفرست


نفس خرم باد سحرست


ديده بگشود به هر سو نگريست


ديد گردش اثري زين ها نيست


آن چه بود از همه سو خواري بود


وحشت و نفرب و بيزاري بود


بال بر هم زد و بر جست ا زجا


گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا


سال ها باش و بدين عيش بناز


تو و مردار تو و عمر دراز


من نيم در خور اين مهماني


گند و مردار تو را ارزاني


گر در اوج فلكم بايد مرد


عمر در گند به سر نتوان برد ›› 


 ****


شهپر شاه هوا ، اوج گرفت


زاغ را ديده بر او مانده شگفت


سوي بالا شد و بالاتر شد


راست با مهر فلك ، همسر شد


لحظه يي چند بر اين لوح كبود


نقطه يي بود و سپس هيچ نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 13:1  توسط غلامرضا رحیمی 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

  

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

 

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

 

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

 

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

 

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هرکی هست زخوبی قراضه‌هاست

 

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

 

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

 

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

 

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

 

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

 

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

 

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

 

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

 

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

 

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

 

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

 

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

 

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

 

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست 

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار    دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:32  توسط غلامرضا رحیمی 

آن مگس بر برگ کاه و بول خر

همچوکشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام
اینک این دریا و این کشتی و من مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن
بر سر دریا همی راند او عمد می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد
بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو آن نظر که بیند آن را راست کو
عالمش چندان بود کش بینشست چشم چندین بحر همچندینشست
صاحب تاویل باطل چون مگس وهم او بول خر و تصویر خس
گر مگس تاویل بگذارد برای آن مگس را بخت گرداند همای
آن مگس نبود کش این عبرت بود روح او نه در خور صورت بود
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:47  توسط غلامرضا رحیمی 

مدتی این مثنوی تاخیر شد    مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
چون ضیاء الحق حسام الدین عنان    باز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود    بی‌بهارش غنچه‌ها ناکفته بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت    چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
مثنوی که صیقل ارواح بود    باز گشتش روز استفتاح بود
مطلع تاریخ این سودا و سود   سال اندر ششصدوشصت ودو بود
بلبلی زینجا برفت و بازگشت    بهر صید این معانی بازگشت
ساعد شه مسکن این باز باد    تا ابد بر خلق این در باز باد
آفت این در هوا و شهوتست    ورنه اینجا شربت اندر شربتست
این دهان بر بند تا بینی عیان    چشم‌بند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانه‌ی دوزخی    وی جهان تو بر مثال برزخی
نور باقی پهلوی دنیای دون    شیر صافی پهلوی جوهای خون
چون درو گامی زنی بی احتیاط    شیر تو خون می‌شودر از اختلاط
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس    شد فراق صدر جنت طوق نفس
همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت    بهر نانی چند آب چشم ریخت
گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود    لیک آن مو در دو دیده رسته بود
بود آدم دیده‌ی نور قدیم    موی در دیده بود کوه عظیم
گر در آن آدم بکردی مشورت    در پشیمانی نگفتی معذرت
زانک با عقلی چو عقلی جفت شد    مانع بد فعلی و بد گفت شد
نفس با نفس دگر چون یار شد    عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی    زیر سایه‌ی یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود    چون چنان کردی خدا یار تو بود
آنک در خلوت نظر بر دوختست    آخر آن را هم ز یار آموختست
خلوت از اغیار باید نه ز یار    پوستین بهر دی آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود    نور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت وره پنهان شود
یار چشم تست ای مرد شکار    از خس و خاشاک او را پاک دار
هین بجاروب زبان گردی مکن    چشم را از خس ره‌آوردی مکن
چونک ممن آینه‌ی ممن بود     روی او ز آلودگی ایمن بود
یار آیینست جان را در حزن    در رخ آیینه ای جان دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دمت     دم فرو خوردن بباید هر دمت
کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت     از بهاری صد هزار انوار یافت
آن درختی کو شود با یار جفت     از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
در خزان چون دید او یار خلاف      در کشید او رو و سر زیر لحاف
گفت یار بد بلا آشفتنست      چونک او آمد طریقم خفتنست
پس بخسپم باشم از اصحاب کهف      به ز دقیانوس آن محبوس لهف
یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود      خوابشان سرمایه‌ی ناموس بود
خواب بیداریست چون با دانشست      وای بیداری که با نادان نشست
چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند      بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زانک بی گلزار بلبل خامشست     غیبت خورشید بیداری‌کشست
آفتابا ترک این گلشن کنی     تا که تحت الارض را روشن کنی
آفتاب معرفت را نقل نیست     مشرق او غیر جان و عقل نیست
خاصه خورشیدکمالی کان سریست     روز و شب کردار او روشن‌گریست
مطلع شمس آی گر اسکندری      بعد از آن هرجا روی نیکو فری
بعد از آن هر جا روی مشرق شود      شرقها بر مغربت عاشق شود
حس خفاشت سوی مغرب دوان     حس درپاشت سوی مشرق روان
راه حس راه خرانست ای سوار      ای خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس    آن چو زرسرخ و این حسها چومس
اندر آن بازار کاهل محشرند   حس مس راچون حس زرکی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد      حس جان از آفتابی می‌چرد
ای ببرده رخت حسها سوی غیب      دست چون موسی برونآورز جیب
ای صفاتت آفتاب معرفت       و آفتاب چرخ بند یک صفت
گاه خورشیدی و گه دریا شوی       گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش       ای فزون از وهمها وز بیش بیش
روح با علمست و با عقلست یار       روح را با تازی و ترکی چه کار
از تو ای بی نقش با چندین صور       هم مشبه هم موحد خیره‌سر
گه مشبه را موحد می‌کند        گه موحد را صور ره می‌زند
گه ترا گوید ز مستی بوالحسن        یا صغیر السن یا رطب البدن
گاه نقش خویش ویران می‌کند        آن پی تنزیه جانان می‌کند
چشم حس را هست مذهب اعتزال      دیده‌ی عقلست سنی در وصال
سخره‌ی حس‌اند اهل اعتزال        خویش را سنی نمایند از ضلال
هر که بیرون شدز حس سنی ویست    اهل بینش چشم عقل خوش‌پیست
گر بدیدی حس حیوان شاه را    پس بدیدی گاو و خر الله را
گر نبودی حس دیگر مر ترا    جز حس حیوان ز بیرون هوا
پس بنی‌آدم مکرم کی بدی    کی به حس مشترک محرم شدی
نامصور یا مصور گفتنت    باطل آمد بی ز صورت رفتنت
نامصور یا مصور پیش اوست    کوهمه مغزست وبیرون شدزپوست
گر تو کوری نیست بر اعمی حرج    ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
پرده‌های دیده را داروی صبر    هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
آینه‌ی دل چون شود صافی و پاک       نقشها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را    فرش دولت را و هم فراش را
چون خلیل آمد خیال یار من    صورتش بت معنی او بت‌شکن
شکر یزدان را که چون او شد پدید    در خیالش جان خیال خود بدید
خاک درگاهت دلم را می‌فریفت    خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت
گفتم ار خوبم پذیرم این ازو      ورنه خود خندید بر من زشت‌رو
چاره آن باشد که خود را بنگرم    ورنه او خندد مرا من کی خرم
او جمیلست و محب للجمال    کی جوان نو گزیند پیر زال
خوب خوبی را کند جذب این بدان    طیبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد    گرم گرمی را کشید و سرد سرد
قسم باطل باطلان را می‌کشند       باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذب‌اند    نوریان مر نوریان را طالب‌اند
چشم چون بستی ترا جان کند نیست    چشم را از نور روزن صبر نیست
چشم چون بستی ترا تاسه گرفت     نور چشم از نور روزن کی شکفت
تاسه‌ی تو جذب نور چشم بود     تا بپیوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا     دانک چشم دل ببستی بر گشا
آن تقاضای دو چشم دل شناس     کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس
چون فراق آن دو نور بی‌ثبات     تاسه آوردت گشادی چشمهات
پس فراق آن دو نور پایدار        تا سه می‌آرد مر آن را پاس دار
او چو می‌خواند مرا من بنگرم     لایق جذبم و یا بد پیکرم
گر لطیفی زشت را در پی کند     تسخری باشد که او بر وی کند
کی ببینم روی خود را ای عجب     تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب
نقش جان خویش من جستم بسی     هیچ می‌ننمود نقشم از کسی
گفتم آخر آینه از بهر چیست     تابداندهرکسی کوچیست وکیست
آینه‌ی آهن برای پوستهاست     آینه‌ی سیمای جان سنگی‌بهاست
آینه‌ی جان نیست الا روی یار     روی آن یاری که باشد زان دیار
گفتم ای دل آینه‌ی کلی بجو     رو به دریا کار بر ناید بجو
زین طلب بنده به کوی تو رسید     درد مریم را به خرمابن کشید
دیده‌ی تو چون دلم را دیده شد     شد دل نادیده غرق دیده شد
آینه‌ی کلی ترا دیدم ابد     دیدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم
گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو تو منی در اتحاد
کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال
در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد
زانک سرمه‌ی نیستی در می‌کشد باده از تصویر شیطان می‌چشد
چشمشان خانه‌ی خیالست و عدم نیستها را هست بیند لاجرم
چشم من چون سرمه دیداز ذوالجلال          خانه‌ی هستیست نه خانه‌ی خیال
تا یکی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم
یشم را آنگه شناسی از گهر کز خیال خود کنی کلی عبر
یک حکایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عیان را از قیاس
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:34  توسط غلامرضا رحیمی